تبليغاتX
غرام گندم گون


غرام گندم گون

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد





















      امروز به بهانۀ باران ، آسمانِ ابری و فصل پاییز ، دست به قلم بردم . به بهانۀ بارانی که روزی زیباترین خاطرات را به ارمغان آورد و امروز آنها را در تابستان دل به حال خود رها کرده است . به بهانۀ آن بارانی که امروز قطراتش مانند آینه شده اند و تعاریف جدیدی را  روبروی دل به نمایش گذارده اند . باران و آسمانی که روزی قدم زدن و هم صحبت شدن با آنها آرزوی دل بود ، امروز ... .

      در این دنیایِ امروزی و کلاً در این روزها گویا تعاریف ، به دست فراموشی سپرده شده اند و اصولاً در هیچ مکانی و رابطه ای به آنها رجوع نمی شود . حتی گاهاً برای سهولت آنها را به نفع خود تغییر می دهیم که ای کاش این خیانت را در حق دل نمی کردیم و ای کاش کمی با صبر و منطق با مسائل موجود برخورد می کردیم . در آن صورت احساس می کنم که امروز شاهد هیچ تعریف عجیب ، خلاف عقل و دل آزاری نبودیم .

      در این صورت  ، هیچ گاه باران روزی یادآور عشق و روزی دیگر یادآور فراموشی نمی بود .

      در این صورت ، هیچ گاه با فرا رسیدن پاییز ، رنگ و بوی آن به دل راه نمی یافت .

      در این صورت ، هیچگاه تو را برای آزادی های خود در دنیای بی ارزش ، بهانه ای برای تو قرار نمی دادند !!!

      در این صورت ، هیچگاه فردی را نمی یافتی که دل و مهر را با دنیایِ بی روح معاوضه کند .

      در این صورت ، هیچگاه کسی نبود که بگوید صداقت زیاد ، شَک آلود است .

      در این صورت ، حداقل از فرا رسیدن روز ها فراری نبودیم و لحظه شماری برای پایانشان بی معنی بود .

      در این صورت ، حداقل به حرمتِ دل ، به جای توهین به خاطراتِ چندین ساله ، حتی یک ساله و حتی یک روزه ، سکوت را انتخاب  می کردیم تا کسی نشکند .

      در این صورت ، امروز شاهد آن نبودیم که برای اعلان شادی ، حتی باران را هم فریب دهیم و وانمود کنیم که شادی در دل ،هم رنگ رنگین کمان هاست .

      در این صورت ، حداقلِ حداقل اکنون و در زیر ریزش باران چنین آرزویی در دل زمزمه نمی کردم که : ای کاش باران نمی بارید ، چراکه اکنون ضربات قطره هایش بر سر من ، از کوبه های پتک بر فلز بدتر است و اصولاً من کجا و فلز کجا .

      و حداقل در این صورت مجبور نبودم در راستایِ رسیدن به آرامش در پی جملات دکتر شریعتی باشم و بیابم که :

      "دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تورادوست نمي دارد . کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين . "

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 0:59 توسط محمدرضا اسماعیل طهرانی| |

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت          تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع (حافظ)

       باز هم دل گرفت و قلم به یاری آمد . امشب هم از پشت همان پنجره ای که آن را دل می نامند به بیرون خیره شده ام . اما امشب تفاوت هایِ بسیاری با گذشته دارد ، که از عمده ترینِ آن می توان باز کردن پنجره را نام برد . می خواهم آن پنجره ای که روزی در وصف آن گفتم :" این عشق است که در پوشش قطره های لطیف و زیبای باران و شبنم بر شیشه های شفاف پنجره نقش بسته است " ، را ، رو به آسمان باز کنم .

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی          خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی (حافظ)

       در این گشایش ها می خواهم لب به اعتراف بگشایم . می خواهم اعتراف کنم ، که گاه بزرگ شمردنِ کوچک ها و گاه کوچک شمردنِ بزرگ ها ، کوچک شمردنِ فرصت هاست . دقیقاً آن فرصت هایی را می گویم که ثانیه به ثانیۀ آنها ، خاطره ها را رقم می زنند .

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم          بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت (حافظ)

       می خواهم اعتراف کنم اینکه آدم ها عشق را به دست فراموشی سپرده اند ، می سپارند و خواهند سپرد ، برایم اهمیتی ندارد اما اینکه فرشته ها که نماد  زیبایی ، صداقت و سرچشمۀ نور هستند ، هم آیا اینگونه اند ؟ سوالیست که جوابی جز ، " فرشته ها فرشته اند " ، را بر نمی تابم .

شنیده​ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت          فراق یار نه آن می​کند که بتوان گفت (حافظ)

       می خواهم اعتراف کنم در کوچ ها و سفر ها دل می رود ، اما عشق نمیرود  ، زنده است . چراکه هدیه قلبیست به قلبِ دیگر ، هدیۀ پاکیست ، که شاید قدر نشناسیمان او را شکسته و رنجور کرده باشد. اما باز هم او زنده است در یاد ها و می تپد در خاطره ها .

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد          همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع (حافظ)

       می خواهم اعتراف کنم ، دل بدون عشق هیچ است و اصولاً دل نیست . این غرام گندم گون است که شیشه های پنجره دل را شفاف و زلال می کند . اوست که باعث تراوشِ زندگی ، روح ، محبت و سبزی می شود . و او که نیست ، نیست هم ، در تمام نیستی هایش ، نیست می شود .

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت          آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع (حافظ)

       می خواهم اعتراف کنم ، امشب از خدا خواستم که آسمان را با من همراه سازد تا شاید در گسترۀ بارش آن ، عابرانِ دل ، ریزشِ ابر هایِ چشم را نتوانند ببینند . آن چشمهایی را می گویم که مدتیست تمام دنیایش را یک تنهایی ، به عظمت شکستن ، فرا گرفته است .

روز و شب خوابم نمی​آید به چشم غم پرست          بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع (حافظ)

       می خواهم اعتراف کنم که هر شب در رویاهایم بی صبرانه منتظر آن لحظه ام که با طعم آرامش ، باری دیگر ، در آغوش تو آشنا شوم . هنوز هم رویاهایم در نبودت رنگی ندارند ، همان کور سویِ نوری هم که دارد از روشنایی دل توست که هنوز با تمام نا ملایمتی هایم در دل باقی ماندی . باز هم در اوج این زیبایی های کم رنگ شده ، اما زنده ، دوری ها ، نزدیکتر از نزدیکند .

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع          آتش آن است که در خرمن پروانه زدند(حافظ)

       می خواهم در اعتراف هایم فریاد بزنم که آنقدر دلم تنگ است که گویا سر به مردن گذارده است . اما می تپد چون هنوز دل زنده است و خواهد ماند تا ماه می درخشد .

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع          شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع (حافظ)

       با شجاعت و از اعماق دل اعتراف می کنم اگر در سراسر دنیا بگردم عشقی به شهره غرام گندم گون نمی یابم و نخواهم یافت و در اصل دنیا را نخواهم گشت برای این یافتن ، زیرا عشقش کماکان زنده است تا ... .

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 0:32 توسط محمدرضا اسماعیل طهرانی| |


Design By : Night Skin