غرام گندم گون
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
در یک ظهر پاییزی که قطره های باران ، بر پنجره نقش می نمایند ، انتظارِ گرما ، انتظاریست بیهوده . از پشت این پنجره باید راه ها را یافت ، هرچند سخت باشد . باران هم که طبق عادتِ معمولِ خود ، شروع به شستشوی دردهای خواسته و ناخواسته می کند . در این میان هوس رفتن به زیر بارانی که از دل آسمان صادقانه به سویِ زمین می آید ، در دل فریاد می کشد . بگذار ، زیر این باران باشم تا کسی توان درکِ خم هایِ ابرو را نداشته باشد و باز هم در این فکر باشند که آنقدر سرد است که .... هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چهها میبینم ( حافظ ) اما امروز متفاوت است با آن روزی که گرمای دل ، قطرات سرد باران را متاثر می کرد . امروز سرد است و من مهمانِ یک فنجان چای داغ شده ام . فنجانی که در سکوت عمیق خود گرمایی صادقانه را به دستانم هدیه می دهد و گویی دعوت شده بودم تا درکنار او ، در زدودن روزمرگی ها و دل مردگی ها همراه شوم . چه آرامشی بر این فضا حاکم کرده ای !! حالیا مصلحتِ وقت در آن می بینم که کشم رخت به می خانه و خوش بنشینم ( حافظ ) سرمایِ پاییزی هم که به تازگی پی به راه های پنهان ، در کوچه پس کوچه هایِ دل برده و در پستو هایش زوزه می کشد و علاوه بر گره خوردن دل عامل جمع شدن دست ها در هم نیز شده است . اما من امروز مهمان شده ام به همنشینی با آرامش ، که برای من آمده است برای بخشیدن گرما آمده است . همان دستهای مچاله شده ام را به دور فنجان حلقه می کنم و لب بر لبش می نهم و گویی عاشقانه و صبورانه گرمایی وصف ناپذیر را به روح و جان می بخشد . آرامشی که چندیست به همان سوزهای سرد پاییزی سپرده ام ، اکنون از اعماق وجود قابل درکند و جایی برای خستگی هایم نمی بینم و تمام اینها در کنار آن فنجان رویایی رخ داد . گر از این منزل ویران ، بسوی خانه روم دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم ( حافظ ) ساعتهاست که از اتمام چای می گذرد اما هنوز در حال هوای آن گرمای بی همتا که دست نوازشی بر دل کشید ، مانده ام . باری دیگر نیروی ایستادن در من متولد شد . نیرویی که دست های زمین و زمینیان برای نابودی آن هم پیمان شده بود ، امروز با یک مهمانی سرشار از سادگی ، شکسته شد و سادگی هایی که در سادگی امید می دهند ، بر همگان ثابت شد . رموز هستی و رندی زمن بشنو نه از واعظ که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم ( حافظ ) من ، پنجره و تنهایی هایم مدتهاست همسفریم . لحظاتی به یاد ماندنی بود که جای تنهایی ها را به یک فنجان چای داغ دادم و او را در پیچ و تاب این سفر ، همسفر ساختم . باشد که در این سردی ها وتاریکی ها ، همسفری ناب و خسته ناپذیر شوی . خستگی هایم را به تو خواهم سپرد برای ادامه های این راه پر تلاطم . بر اساس طرحی از هلیا بر رویِ زمینی قدم می زنیم که مملو از نا آرامی ها و نا ملایمتی هاست . البته این داستان برای امروز و دیروز نیست بلکه اساس آن اینگونه بنا شده است گویا . چرخ این روزگار می چرخد و در این چرخش عده ای برای رسیدن به والاترین اهداف با سیاهی ها مبارزه می کنند و عده ای دیگر به راحتی قافله را می بازند و ، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، را بر می گزینند . بزرگترین و اساسی ترین آزمون در این چرخش ها و رنگ ها ، که برای همگان اتفاق می افتد ، رعایت عدل و به نوعی ایمان داشتن به عدل الهی است . گاه با برداشت های غلط از اطراف و افراد ، به راحتی اصول و قواعدِ بازی در این چرخِ گردون را به باد فراموشی می سپاریم . به راحتی دیگران را در بدترین وضعیت موجود ، محکوم می کنیم و با آبروی او و خاندانش بازی می کنیم و در کوتاه ترین زمانِ ممکن بیشترین تهمت ها را روانه اش می کنیم و گاهی ، فقط گاهی ، برای تبرّی جستن از این مهلکه ، خدا را به راحتی به میان می آوریم و درمانده از همه جا و فرو رفته در بخل ، فقط می توانیم به نازنینی چون او گلایه هایِ تندی را روانه کنیم . نمی دانم چرا گاهی اینگونه می شود ؛ کار به جایی می رسد که فراموش می کنیم ، علم ، معرفت ، رحمانیت ، مهربانی ، گذشت و .... به صورت کاملاً مطلق در دستان اوست و با این اوصاف از عدلش می نالیم !!! چه صبوری خدایا ، که درمقابل تمام اینها سکوت اختیار می کنی و جالب اینکه باز هم ما را دوست داری !!! در ابتدا باید سعی کنیم تعریفی مناسب ، از عدل داشته باشیم ، همان عدلی را می گویم ، که از دیروز تا امروز مردای ها ، سجاده علی و علی وار ها را ، با رنگ آن سرخ کردند و برای پایمال کردنش تلاشِ بسیار می کنند . عدل را باید در همه جا جستجو کرد و اصولاً هرجا که برابری را از بین بردیم بر روی آن خط بطلان کشیده ایم . برابری به معنای مساویِ مطلق نیست . به طور مثال ، فردی با دیدن یک ثروتمند ، قبل از اطمینان از صحت ، بدترین تهمت ها را به سوی او روانه می کند . این در حالی است که ، در تعالیمِ مختلفِ اسلامی و انسانی داریم که حتی اگر گناهی برای شما اثبات شد از بازگو کردن آن خودادری کنید تا آبرویی نریزد ، حال آنکه .... . هرچه می خواهیم بیان می کنیم و در انتها هم با نگاهی روبه آسمان می گوییم : این هم از عدلِ تو !!!!!!!!!! جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد ( حافظ ) چرا تلاش نمی کنیم جایگاه ها را بشناسیم و بفهمیم که در جایِ کسی ، برای کسی از جانب خودمان تصمیم نگیریم ؟ این مسئله هم در جای خود نوعی بی عدالتی به شمار می آید . چراکه ما حتی نمی دانیم منظور از این این همه نعمتی که در اختیار فردی است که در مقابل آن عده ای از نداشتنِ کوچکترین امکانات رنج می برند ، چیست . در مورد هیچ کدام از این موقعیت ها نمی توان نظر داد چراکه حقیقت و واقعیت ماجرا از ما پنهان است . و در این شرایط ، اظهار نظر نیز بی عدالتی به شمار می آید . حال که دقیق می شوم ، به واقع می بینم که چقدر بد می شویم گاهی . فردی را برای خودمان مجرم می شماریم ، برای خودمان او را در دادگاهِ خودمان به عنوان مفسد قرار می دهیم و با کمال بی شرمی از جانب خودمان ، حکم صادر کرده و حتی کار را به جایی می رسانیم که خودمان اجرایش هم می کنیم !!!! پس خدا چه شد در این میان ؟ در انتهای این متن گلایه آمیز از رفتار هایِ نادرست اجتماعی تنها و تنها یک آرزو دارم و آن این است که ، خدایا به ما چشم و دلی سیر و پاک عطا کن تا از دیدن موقعیت هایِ مختلف اجتماعی برای افراد ، بخل و ناراحتی در ما جای شادیِ از شاد بودن آنها ، را نگیرد . می خواهم از این پس ، از زیبایی هایِ دیگران احساس زیبایی و شادی کنم به جای حسادت و عصبانیت .
| Design By : Night Skin |
